پارت شصت و چهارم :

سکوت طلوع که طولانی شد، سجاد با خود گفت شاید الان وقت پرسیدن این سوال نبود. اصلا به او چه ربطی داشت؟
اما صدای آرام دختر در کنار گوشش طنین انداز شد.
- بنظرت پرسیدن این سوال یکم دیر نیست؟
یک مکث کوتاه، اندکی سکوت.
- بعدِ همه‌ی اون رابطه هایی که باهم داشتیم!
رضا انگشت هایش را از سر حرص مشت کرد. خیلی سعی کرد خودش را لو ندهد اما از دید الکس هیچ چیز پنهان نمی ماند. الکس عاقلانه صدا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    طلوع هر پارت میتونه منو شگفت زده کنه با رمانتیک بازیاش

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ هفته پیش
  • مهسا

    0

    چه بانکای تو ایران بلک کارت میدن؟

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تا جایی که خبر دارم سامان

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    0

    برخلاف اینکه خیلیا از طلوع بدشون میاد من عاشق شخصیتشم،چقدر خفنی دختر🙂

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یه چیزی ما بین عشق و نفرته واسه من

    ۳ هفته پیش
  • شقایق

    1

    اخه طلوع نازم رمز بلک کارتش تاریخ تولد جناب سروانشه.

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    میبینی اقای رنگو؟ یکی هم نداریم بلک کارت داشته باشه تاریخ تولدمون و بذاره رمز

    ۳ هفته پیش
کپی شد!